شنبه, 30 ارديبهشت 1391
   
Text Size

جستجو در سایت

چرایی شکست حرکت‌های چپ در خاورمیانه

shehid-zagros-tolheldan

سوسياليسم مبارزه‌اي بي‌امان با ارتجاع ذهني ـ روحي و اخلاقي در انسان‌ها و دولت‌هاي ضد مردمي و امپرياليستي است.

 سوسياليسم مکتب انسان‌ساز و مرکز آفرينش شخصيت‌هاي نوين و حقيقت‌جو مي‌باشد

 

از نوشتههای شهید زاگرس تولهدان

جرقه انقلاب سوسياليستي (مارکسيست ـ لنينيست) در قرن بيستم در سال1917  در روسيه زده شد. وقوع اين انقلاب در عين حال که ضربه‌اي مرگبار به نظام تزاري روس و ساختار فئودالي جامعه روسيه بود، در گرماگرم درگيريهاي آن زمان ناشي از جنگ‌ جهاني اول، به عنوان نقطه اميد طبقه مستضعف و حتي ملت و جنس تحت ستم قلمداد گشت و اين مژده را به همگان و بويژه مستضعفان داد که عصر آزادي و رهايي از نظام‌هاي ظلم‌سالار, دسپوتيک و ضد مردمي فرارسيده است.

فلسفه مارکسيست ـ لنينيست و بويژه انقلاب اکتبر روسيه بدون شک تاثيرات بسزايي بر بيداري خلق‌ها طبقه و جنس مظلوم نمود   و زنجيروار از چين گرفته تا آمريکاي لاتين از آفريقا گرفته تا اروپا، در بسياري از کشورهاي جهان مبارزات رهايي‌بخش ملي صورت گرفت و انقلاب‌ها به پيروزي رسيدند. پرولتاريا خود را سازماندهي نمود و به نيروي تاثيرگذار و حتي در بسياري از کشورها نيروي حاکم مبدل گشت.جنبش رهايي زن در سايه آگاهي جنسي، توانست خود را سازماندهي نمايد و در راه احقاق حقوق خود گام‌هاي اساسي بردارد. مختصر اينکه بعد از مدت تقريبا نيم قرن، يک سوم دنيا به بلوک نوپاي سوسياليسم پيوست. اما علي‌رغم همه اين پيشرفت‌ها در مناطق مختلف جهان، جنبش چپ در خاورميانه نتوانست موفقيتي کسب نمايد. و نسيم انقلابي آن امکان وزش در خاورميانه که نزديکترين همسايه آن بود را نيافت.

 حرکت‌هاي چپ در خاورميانه همانند حرکت‌هاي ليبرال ـ بورژوا که نتوانسته بودند به گونه‌اي بنيادين، فرهنگ و تاريخ هزاران ساله خاورميانه را درک نمايند به نماينده يک نظام خارجي مبدل گشت. حتي با تبديل شدن به نظام سياسي هم نتوانستند خود را از تاثيرات بيگانه و تقليد برهاند و همچنين نتوانستند با شناخت و درک ويژگي‌هاي انحصارطلب فرهنگ دولتهاي منطقه از تکرار شکستي همچون شکست رئال سوسياليسم جلوگيري نمايند. چرا که خاورميانه حساس‌ترين منطقه جهان از لحاظ ايدئولوژي, تاريخي, سياسي, اقتصادي,فرهنگي و... مي‌باشد. مرکز و مهد تمدن‌هاي عظيم و شکوهمند نوسنگي و تمدن‌هاي برده‌داري و فئوداليسم است. مرکز نهاد و سنت پيامبري و ظهور اديان بزرگ و جهانيست. هزاران سال است که با پيروي از اين اديان و سنت‌ها و با ادغام آنها در فرهنگ خود تداوم حيات مي‌يابد. چند قرن پيش، از هر لحاظ از همه مناطق دنيا پيشرفته‌تر بوده است. بمانند مناطق ديگر احتياجي به واردات فکري ـ فرهنگي و يا ناجي خارجي نداشت. تا حدي از غناي فکري ـ فرهنگي و تاريخي برخوردار است که مدعي بي‌رقيب ايجاد تمدن نوين جهاني مي‌باشد و بعلت دارابودن اين ويژگي‌ها مدرنيزاسيون 20 سال اخير اروپا در خاورميانه به شکست انجاميده است. به اين خاطر، خاورميانه داراي شرايط و خصوصيات خاص خود بوده و بمانند صندوقي است که با هيچ کليد و يا شاه‌کليدي غير از کليد مختص به خود باز نخواهد شد.

بدون شک حرکت‌هاي چپ خاورميانه بدون درک اين واقعيات عيني، درصدد ايجاد انقلاب‌هايي به اصطلاح سوسياليستي، همچون ديگر مناطق جهان، بر‌آمدند؛ اما غافل از اينکه تاريخ و فرهنگ خلق‌هاي خاورميانه تقليد را نمي‌پذيرد, و يا بمانند ديگر مناطق دنيا نمي‌تواند تعويض پيراهن نظام خارجي را بپذيرد. از طرفي ديگر هر چند علي‌رغم برخوداري از تاريخ شکوهمند و غني در دام دگماتيسم، محافظه‌کاري,تابوگرايي, تعصب کورکورانه, فلسفه قضا و قدر و... گرفتار شده است، اما افکار و نظام‌هاي تحليلي فتوکپي شده را نمي‌پذيرد. از اين‌رو درک و شناخت صحيح بدور از هرگونه پيش‌داوري و تنگ‌نظري ويژگي‌هاي منحصر به فرد خاورميانه، و مطابق ضروريات آن حرکت اخلاقي و عقلاني مي‌باشد. امري که به‌جاي نياوردن آن، به شکست حرکت‌هاي چپ و نظام سرمايه‌داري در منطقه انجاميد.

عدم شناخت و درک صحيح تاريخ خاورميانه و جايگاه آن، و نيز عدم تحليل واقعي و جامعه شناختي اعتقادات و وضعيت روحي ـ رواني خلق‌هاي منطقه, عدم تطابق تئوري رئال سوسياليسم با خصوصيات و ويژگي‌هاي خاص خاورميانه, پيروي محض و بدون چون و چرا از رئال سوسياليزم و سعي در فتوکپي نمودن آن و خاورميانه را به يکي از شاخه‌هاي رئال سوسياليزم مبدل نمودن, عدم وجود برنامه‌ها و طرح‌هاي خاص جهت ايجاد انقلاب ذهني و رنسانس, مبارزه ننمودن با ظواهر موجود سرمايه‌داري در منطقه و يکي‌شدن با آنها و... از جمله علت‌هاي مهم در عدم موفقيت و مارژينال شدن حرکت‌هاي چپ علي‌رغم همه مبارزات و تلاش‌هايشان مي‌باشند.

حرکت‌هاي چپ قبل از هر چيز بايد اين مورد را که خاورميانه سرزمين "اديان بزرگ"، معتقدان و مومنان است تحليل نموده و به موازات مبارزه با جوانب کلاسيک و ارتجاعي اعتقادات مردمان اين منطقه، بسوي ايجاد رنسانس و انقلاب ذهني روي مي‌آوردند. بدون شک يکي از جوانب بسيار ضعيف مارکسيسم، عدم تحليلي کارآمدو همه جانبه از دين و بسنده نمودن به اين جمله که "دين افيون توده‌ها است"مي‌باشد. اين، تحليلي ناقص و شايد هم انکارگرايانه مي‌،باشد اما اگر فرض نماييم که تحليل درستي است و دين بمانند افيون، خلق‌ها را از ميان مي‌برد و ذهن و روح آنها را اشغال مي‌کند، پس دکترها و متخصصين چنين بيماريهايي، بايد حرفه‌اي, ماهر, روان‌شناس و جامعه‌شناس باشند. مراحل مختلف و البته دشوار مداواي يک بيمار افيوني را دانسته و با شيوه‌ها و از راههاي گوناگون به مداواي آن بپردازند؛ امري که در عملکرد حرکت‌هاي سوسياليستي در منطقه صورت نگرفت.

اينجا، نکته حائز اهميت اين است که کارل مارکس و پيروانش بعلت اينکه ديالکتيک تغييرات جامعه و تاريخ را بر محوريت مادي‌گراي صرف و وسايل و ابزار توليد بنا نهاده بودند و از اين زاويه به دنيا مي‌نگريستند، بنابراين از نقش اساسي معنويات و اهميت آن در حيات بشري تا حد بسيار زيادي غافل مانده و نتوانستند ديدگاه ضد ديني بورژوازي و نظام لائيسم آنها را پشت‌سر بگذارند و از اين محدوده‌ تعيين شده بورژوازي فراتر روند.

بدون شک يکي از اشتباهات عظيم رئال سوساليسم و پيروان خاورميانه‌اي آن، عدم وجود بينش عميق تاريخي و قرائت نوين از تاريخ، زبان خلق‌ها و جنس‌هاي تحت ستم و نيز رد قرائت تاريخ از ديدگاه سرمايه‌داري و طبقات بالاي جامعه مي‌باشند. پيروان رئال سوسياليسم در خاورميانه با قرائت نوين از تاريخ از محدوده‌ي تحليلات و ديدگاه سرمايه‌داري که  از يونان آغاز مي‌شود و جوامع را به دو قسمت: 1ـ مترقي شدن و مدرن (اروپا) و 2ـ کلاسيک و عقب مانده (شرق و بويژه خاورميانه) تقسيم نموده، فراتر نرفتند و با اين ديدگاه تنگ‌نظرانه، داراي ديدي تحقير‌آميز نسبت به خلق‌هاي اين منطقه، در مورد رهايي آنها بودند؛ که ايجاد انقلاب در ميان خلقي و عدم درک واقعيات تاريخي ـ اجتماعي آن با ديدي تحقير‌آميز بدان نگريستن دو امر متضاد و اتحاد ناپذيرند. از اين رو حرکت‌هاي چپ نتوانستند از ديدگاه خلق ـ چرا که سوسياليسم زبان خلق‌هاست ـ به تاريخ و خلق بنگرند و به علت اينکه خود را از محدوده عملکردهاي منفعت‌طلبانه و فريبکارانه  غرب و سرمايه‌داري رها نساخته بودند، نتوانستند مطابق واقعيات جامعه به تطابق ايدئولوژي و استراتژي خود با جامعه بپردازند و آن را پراکتيزه نمايند. واقعيت در اين است که تقليد از رئال سوسياليسم و فتوکپي نمودن نظام ايجاد شده در روسيه براي خاورميانه ـ يعني ايجاد ترکيبي از دگماتيسم رئال سوسياليسم و ارتجاع خاورميانه ـ نيروي در هم کوبيدن و استهلاک هر نوع حرکت, ذهنيت, فرد و جامعه را بدنبال داشت.

مسئله‌ي مهم ديگر در خصوص عدم موفقيت حرکت‌هاي چپ در منطقه؛ عدم تحليل سياست دولت‌هاي حاکم و بويژه سياستهاي خبيثانه امپرياليسم براي اين حرکت‌ها بود. بدون شک گرايش به سوسياليسم و سوسياليست بودن شيوه‌ا‌ي متفاوت از ذهنيت، منطق، وجدان, اخلاق, ديدگاه و در نهايت شيوه‌اي نوين از زندگي مي‌باشد. سوسياليسم مبارزه‌اي بي‌امان با ارتجاع ذهني ـ روحي و اخلاقي در انسان‌ها و دولت‌هاي ضد مردمي و امپرياليستي است. سوسياليسم مکتب انسان‌ساز و مرکز آفرينش شخصيت‌هاي نوين و حقيقت‌جو مي‌باشد. اما واقعيات فکري ـ علمي اين حرکت‌ها از موارد فوق بدور بود و در راستاي ايجاد شخصيتي سوسياليستي و ذهنيت و طرز زندگي‌اي سوسياليستي، نتوانستند گام‌هاي مهمي بردارند. از اين لحاظ به‌رغم بدوش کشيدن نام سوسياليسم و انقلاب‌ ذهني, تحت‌ تاثيرات سرمايه‌داري ـ فئوداليسم زندگي بسر مي‌بردند؛ که اين تناقضي جدي است.

همانطور که رهبر آپو در آخرين اثر خود "دفاع از يک خلق" بگونه‌اي شفاف و واقع‌بينانه بدان اشاره نموده‌اند؛ حرکت‌ها و احزابي که بر محوريت دولت ـ اقتدار و خشونت ايجاد شوند و نيز ايجاد دولت ديکتاتوري پرولتاريا و مقتدر‌نمودن آن را با استفاده از تئوري خشونت انقلابي در دستور کار خود قرار دهند، همانا عاقبتي جز شکست و فروپاشي نخواهند داشت.  چنين احزاب و سازمان‌هايي هيچ‌گاه نمي‌توانند خود را از محدوده‌ي سياست‌هاي نظام امپرياليسم و ذهنيت جامعه طبقاتي  مردسالار رهايي بخشند و به زبان مستضعفان مبدل شوند. چرا که منشا ذهنيت و منطق آنها يکسان مي‌باشد و نتوانسته‌اند خود را از هر لحاظ از نظام و قرائت کلاسيک حاکم و رسمي رهايي سازند.

 از ديگر علت‌هاي شکست حرکت‌هاي چپ ديدگاه بورژواملي آنها نسبت به ملي‌گرايي و اصطلاح دولت ـ ملت مي‌باشد. همانطوري که ميدانيم؛ ملي‌گرايي، ايدئولوژي سرمايه‌داري و شکل امروزي عشيره‌گرايي مي‌باشد. ابزاري بوده و هست در دست امپرياليسم جهت رسيدن به اهداف و برنامه‌هاي سلطه‌طلبانه‌اش. اما نکته حائز‌اهميت در اينجا، اتحاد حرکت‌هاي به اصطلاح چپ خاورميانه و در هم شکستن امپرياليسم مي‌باشد که ابتدا بايد ناسيوناليسم افراطي را از هر لحاظ بي‌معنا دانسته و اين آفت مضر و عامل خارجي را از ميان خلق‌ها بردارند؛ اما همانطوري که آشکارا مشاهده گرديد کشورهاي عربي و اتحاد بلشويک‌ها و حرکت مصطفي کمال با ضميمه رئال سوسياليسم در خدمت گسترش ملي‌گرايي ترک و عرب در آمده و با اين کار در واقع جاي پاي سرمايه‌داري را در منطقه باز نمودند.

مختصر اينکه ويروس ارتجاع غرب، يعني ملي‌گرايي در دل حرکت‌هاي چپ نفوذ کرد و بتدريج آنها را از درون تهي نمود و سبب گرديد که اين حرکت‌ها در درون نظام سرمايه‌داري  دچار اضمحلال شوند و بتدريج از صحنه تحولات سياسي ـ اجتماعي منطقه خارج گردند و نتواند جهت ايجاد انقلاب سوسياليستي در خاورميانه از وسايل و ابزار مختص به خود استفاده نموده و براساس ديناميسم جامعه و ارزش‌هاي برجاي مانده از جامعه طبيعي، انقلاب شکوهمند سوسياليسم را به نتيجه برسانند.