بخشی از نوشتههای شهید مانی کیاکسار در باب "روشنفکری در ایران"

چالش روشنفکری در ایران
در جوامعی همچون ایران که نظام حاکم بر آن تئوکراتیک و دسپوتیک بوده، سطح آگاهی فردی و جمعی به دلیل سیاستهای نظام در سطحی محدود باقی مانده و جامعه بدون درک و شناخت شرایط اسفناک خود در مسیری معین به حرکت خود ادامه میدهد. در چنین جوی روشنفکر, تنها نیروی محرک، جهت ارتقای سطح آگاهی جامعه و خطدهی آن به شمار میآید.
در ایران زمان انقلاب مشروطیت نسل جدیدی از روشنفکران اروپا رفته, ظهور نمودند.این عده که اکثرا از طبقهی اشراف و ثروتمندان وقت بودند، قصد داشتند رفرمی را در ساختار جامعه و حکومت سلطنتی آن زمان بر اساس الگوهایی که از غرب به عاریه گرفته شده، پیاده سازند اما تاثیرگذاری آنان بر جامعه و حکومت در قالبی تنگ, محبوس ماند. امروزه نیز پس از گذشت قرنی از آن دوران روشنفکر ایرانی همچنان قادر به گذار از این قالب تنگ نبوده است. این در حالی است که جایگاه طبقاتی روشنفکر ایرانی تا حدود زیادی به نسبت آن دوران، به میان قشر متوسط جامعه نزول پیدا کرده است. از این رو شناخت عوامل موثر در عدم تاثیرگذاری این نسل بر جامعه, گامی مهم در بازگشت نقش کلیدی آنها خواهد بود.
عدم ثبات فکری از جمله معضلاتی است که یک روشنفکر ایرانی با آن دست به گریبان میباشد. روشنفکر و تجددخواه ایرانی در صدد است در اسرع وقت و از هر راه ممکن، به مراحل کامل مدرنیسم دست یابد ولی از آنجا که او خواهان تغییروتحولاتی سریع بوده، در صورت زمان برشدن این روند, از راه نیمه رفته, ناامیدگشته وجهت دستیابی به مقصود, راه دیگری را برمیگزیند. همچنین شایان ذکراست که ویژگی اکثر این تلاشها، تابعیتی سادهلوحانه و تاکیدی بیرویه بر نظامهای قانونی به سبک غربی و نادیدهانگاشتن شرایط اجتماعی و فرهنگی ایران میباشد که در عدم دستیابی به مقصود, نقشی اساسی را برعهده دارند. روشنفکر ایرانی در اکثر مواقع با نادیده گرفتن تاریخ دیرینهی این سرزمین به کپی برداری از نظامهای غربی پرداخته, غافل از این حقیقت که در طول تاریخ، ایران و فرهنگ ایرانی ساختاری مختص به خود را که نشات گرفته ازویژگیهای قومی ـ اتنیکی آن بوده, پایهگذاری و حفظ نموده است و این ساختار بجز مراحلی موقت و گذرا همچون حملهی اسکندر، اعراب و مغولها تغییر چندانی به خود ندیده که آن نیز بیشتر به آسیمیلاسیون خود بیگانگان در بافت فرهنگی ایران منجر شده است. روند حفظ ساختار تا پیش از انقلاب مشروطیت همچنان قوی و نیرومند بود. عدم درک این مهم از سوی روشنفکر ایرانی ازشناخت ناقص او نسبت به تاریخ واقعی ایران مشتق میگردد، همچنین اتخاذ دیدگاهی نژاد پرستانه در شناخت بعضی از مقاطع مهم تاریخی بر این عدم شناخت, دو چندان افزوده است.
این عدم شناخت ساختار, باعث ایجاد شکاف میان روشنفکر و جامعه نیز گردیده است چراکه روشنفکر تحلیلها و تئوریهای خود را نه بر اساس تلفیقی از واقعیتهای جامعه و تئوری, بلکه براساس شناختی محض و تئوریک ابراز نموده و از اینرو روشنفکر و تز ناآشنایش در عرصههای مختلف اجتماعی ـ سیاسی خریداری پیدا نمیکند. علاوه بر این، ثقیلگرایی و مبهمگویی او نیز بر این گسست دامن میزند. روشنفکر امروزی با دیدی خود مرکزبین جامعه را نگریسته و در این امر تا آنجا پیش می تازدکه خود را تنها جستجوگرحقیقت و حتی در بعضی مواقع و مقاطع، سرچشمهی حقیقت میپندارد. این نگرش نه تنها به عمیقتر شدن فاصلهی روشنفکر و جامعه میافزاید بلکه باعث ایجاد گسستی میان خود روشنفکران نیز گشته است.در چنین شرایطی روشنفکر هیچ گونه انتقادی را بر خود وارد ندانسته و لذا قادر به شناخت نقاط ضعفش نخواهد بود.
از طرفی دیگر روشنفکر ایرانی کمتر قالب خشک تئوری را شکسته و در جهت عملی نمودن تئوریها دست به اقدام میزند. این در حالی است که نظام حکومتی با تکیه بر خاستگاه اجتماعی که به سبب اعتقادات مذهبی مردم اخذ نموده, هرگونه حرکت روشنگری را در نطفه سرکوب می نماید و با سیستمی منظم, در حال ترویج و اشاعهی فرهنگ واپسگرای خود میباشد. از این رو جامعهی ایران در عصر کنونی، به نسل جدیدی از روشنفکران روشنگر با زبانی گویا و عملکردی محسوس، نیاز دارد. روشنگری که با تأکید برپیشینهی درخشان ایران زمین، پیشاهنگ دستیابی به ایرانی دمکراتیک باشد.








